گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده كرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاك افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
ستاره به چشم کوچک مي نمايد , اما اين گناه چشم است نه کوچکي ستاره , دستهايي که کمک ميرسانند , مقدس تر از لبهايي هستند که دعا مي کنند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:3 توسط : ابتسام


