^_^
نور هست چرا تاريكي ؟ تا دوستي هست چرا دشمني ؟ تا محبت هست چرا بدي؟ تا بخشش هست چرا كينه ؟ تا خدا هست چرا كفر ؟ تا زيبايي هست چرا زشتي ؟ تا عشق هست چرا نفرت

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:50 توسط : ابتسام
وفادار...
شب شده تیره شد ماهم نیامد
روشنی بخش راهم نیامد...
خواستم بنالم توانم نبود
ازدل به دهان آهم نبود
گرچه خسته وزار و دلگیرم
نمی خواهم دور از وی بمیرم
صید تو نیستم ای اجل دور شو
یار می گویم، و قوت می گیرم
او نیاید من راهی خواهم شد
در پیش هر چی خواهی خواهم شد
بر فلک پرد سیاره گردم
در دریا باشد ماهی خواهم شد
می یابم بی شک او را می یابم
گویم عزیزم جانم مهتابم
می کشی مرا پیش خودت کش
دیگر با هجران مده عذابم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:29 توسط : ابتسام
عشق ماندگار
عشق تا لحظه ای که دم میزنیم به حیات خود ادامه می دهد . در حقیقت ، با گذشت عمر ، انتخابهای ما پخته
تر می شوند و به صورت بازتاب خردی در می آیند که طی سالیان سال فراهم آورده ایم و احساسات ، عمق
بیشتری می یابند و حتی لطیف تر و غنی تر می شوند .
در هر سنی زیستن با عشق ، معنای ساده اش این است که آموخته ایم عشق را زنده نگه داریم .
عشق سالخورده ، همانند شراب سالخورده ارضا کننده تر ، طراوت بخش تر ، گرانبهاتر ، مقبول تر و مست
کننده تر است .
در برابر آنها که بسیار جوانند و درک ناقصی از عشق دارند ، عشاق مجرب به لبخندی عفو آمیز بسنده می
کنند و جام را بدون جرعه سر می کشند .

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:1 توسط : ابتسام
من نیازم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:14 توسط : ابتسام
نیافتنت رو گشتم
گر ز دیدارت اسیرم
گر دستهای گرمت رو نبوسیدم
گر از آب چشمهات اشکی ننوشم
مطمئن باش برای رسیدنت نمرده امیدم
باز هم اون عاشق دویونه وار هستم
گر برای خاطره تو در این روزگار هستم
عمریست که بیهوده ام ولی رفتنی هستم
قدیست که در بیابانها دنبالت گشتم
سست و خسته و بی کس بر می گشتم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:31 توسط : ابتسام
دق می کنم....

در رویاهایم برایت نامه فرستادم
آن موقع که برسطح طاقچه نشسته بودم
گفتم ای ماه و ای ستاره درخشان
سلام مرا به محبوبم برسان
بگو اشکهایم روی گونمه
فداش بشم الهی اونکه عمر وجونمه
بگو چرا کردی فراموشم ای ماه
باشه می رم سفر ولی بدون همراه
عاقبت از فراق تو دق می کنم
پاییز را برات بهار می کنم
ولی تو با اون دل سنگت
مرا رها کردی ای که دلم تنگت
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:38 توسط : ابتسام
روز مبادا....
وقتی تو نیستی* نه هست های ما* چونان که بایدند* نه بایدها...*
مثل همیشه آخر حرفم* و حرف آخرم را* با بغض می خورم*
عمری است* لبخند های لاغر خود را دل ذخیره میکنم*
باشد برای روز مبادا!* اما* در صفحه های تقویم*روزی به نام روز مبادا نیست*
آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز*روزی شبیه فردا* روزی درست مثل همین روزهای ماست*
اما کسی چه می داند؟*شاید*امروز نیز روز مبادا باشد!*
وقتی تو نیستی* نه هست های ما*چونان که بایدند* نه بایدها...*

با تشکر از دوست و داداش عزیزم(درویش)
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:11 توسط : ابتسام
بعد برو؟

صبر کن عشق زمین گیرد شود بعد برو/ یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر؟به کجا؟ قدر دگر تاب بیار/آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض گلو می شکند/ صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو...دگر عشق مرد

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:49 توسط : ابتسام
از پشت قله ها ...

از پشت قله های فلک کشیده قلبم آمدی و خزانم شدی
مهربانم با چهره مهربانت از پشت پنجره ترک خورده قلبم امدی
و پنجره شکسته دلم را به سوی باغ خزانت روشن کردی با چهره معصومانه ات
به چشمانم نگریستی گویی میخواستی رازی بزرگ با چهره ام در میان گذاری اما حیف
که دوباره باد آمد و برگ های زرد و چروکیده دلت را تبدیل به حلیه های نامهربان عشقمان کرد
اماامیداورام که بازاز پشت هوای مه الود دلم بازآیی و پنجره دلم رابه کوی باغ مهربان دلت باز کنی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:50 توسط : ابتسام